شادی ،سرگرمی ،دانلود بازی و نرم افزار،فن آوری ، کامپیوتر،از همه جا
آموزش همراه با تفریحات سالم
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
درباره وبلاگ


این وبلاگ تفریحی ،سرگرمی، آموزشی همراه با دانلود نرم افزار و بازی ، فال روز ،آخرین فن آوریها خبر های جالب ،مطالب آموزشی رایانه و مقاله می باشد که امید است برای شما عزیزان مفید واقع شود.

مدیر وبلاگ : م م
مطالب اخیر
نویسندگان
نظرسنجی
کیفیت و مطالب موجود را چگونه ارزیابی می کنید






حکایت های مثنوی معنوی


 روزی یك صوفی ناگهانی و بدون در زدن وارد خانه شد و دید كه زنش با مرد كفشدوز در اتاقی دربسته تنهایند و با هم جفت شده‌اند. معمولا صوفی در آن ساعت از مغازه به خانه نمی‌آمد و زن بارها در غیاب شوهرش این‌كار را كرده بود و اتفاقی نیفتاده بود. ولی صوفی آن روز بی‌وقت به خانه آمد. زن و مرد كفشدوز بسیار ترسیدند. زن در خانه هیچ جایی برای پنهان كردن مرد پیدا نكرد، زود چادر خود را بر سر مرد بیگانه انداخت و او را به شكل زنان درآورد و در اتاق را باز كرد. صوفی تمام این ماجرا را از پشت پنجره دیده بود، خود را به نادانی زد و با خود گفت: ای بی‌دینها! از شما كینه می‌كشم ولی به آرامی و با صبر. صوفی سلام كرد و از زنش پرسید: این خانم كیست؟

 

زنش گفت: ایشان یكی از زنان اشراف و ثروتمند شهر هستند، من در خانه را بستم تا بیگانه‌ای ناآگاهانه وارد خانه نشود. صوفی گفت : ایشان از ما چه خدمتی می‌خواهند، تا با جان و دل انجام دهم؟ زن گفت: این خانم تمایل دارد با ما قوم و خویش شود. ایشان پسری بسیار زیبا و باهوش دارد و آمده تا دختر ما را ببیند و برای پسرش خواستگاری كند، اما دختر به مكتبخانه رفته است. صوفی گفت: ما فقیر و بینوا هستیم و همشأن این خانوادة بزرگ و ثروتمند نیستیم، چگونه می‌توانیم با ایشان وصلت كنیم. در ازدواج باید دو خانواده با هم برابر باشند. زن گفت: درست می‌گویی من نیز همین را به خانم گفتم و گفتم كه ما فقیر و بینوا هستیم؛ اما او می‌گوید كه برای ما این مسأله مهم نیست ما دنبال مال وثروت نیستیم.

 

بلكه دنبال پاكی و نیكی هستیم. صوفی دوباره حرفهای خود را تكرار كرد و از فقیری خانوادة خود گفت. زن صوفی خیال می‌كرد كه شوهرش فریب او را خورده است، با اطمینان به شوهرش گفت: شوهر عزیزم! من چند بار این مطلب را گفته‌ام و گفته‌ام كه دختر ما هیچ جهیزیه‌ای ندارد ولی ایشان با قاطعیت می‌گوید پول و ثروت بی ارزش است، من در شما تقوی و پاكی و راستی می‌بینم.


صوفی، رندانه در سخنی دو پهلو گفت: بله ایشان از همة چیز زندگی ما باخبرند و هیچ چیز ما بر ایشان پوشیده نیست. مال و اسباب ما را می‌بیند و می‌بیند خانة ما آنقدر تنگ است كه هیچ چیز در آن پنهان نمی‌‌ماند. همچنین ایشان پاكی و تقوی و راستی ما را از ما بهتر می‌داند. پیدا و پنهان و پس و پیش ما را خوب می‌شناسد. حتماً او از پاكی و راستی دختر ما هم خوب آگاه است. وقتی كه همه چیز ما برای ایشان روشن است، درست نیست كه من از پاكی وراستی دخترم بگویم و از دختر خود تعریف ‌كنم.

 





نوع مطلب : داستانهای خواندنی، 
برچسب ها : داستانهای مثنوی معنوی، حکایت زن بدکار و کفشدوزک از مجموعه داستانهای مثنوی معنوی، حکایت زن بدکار و کفشدوزک از مجموعه، داستانی از مثنوی معنوی، حکایت زن بدکار و کفشدوزک از، مجموعه داستانی، مثنوی معنوی،
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 19 مرداد 1396
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی